سلام...
ميدونيد الان ميفهمم كه من عاشقش بودم ولي اون فقط به من عادت كرده بود...
راحت ولم كرد...
فكر نميكردم قبول كنه رابطمون تموم بشه.ولي راحتتر از اون چيزي كه انتظار داشتم ازم جدا شد.
فكر كردم برميگرده.ولي برنگشت...
تو همه سعي خودتو نكردي كه به من برسي.تو به من قول دادي يادته؟!!
میخوام از همتون خداحافظی بکنم...
این آخرین باری هست که میام و وبم آپ میکنم...
فقط شاید یه بار دیگه بیام و از کادوهایی که واسه وحید گرفتم عکس بگیرم و بذارم تو وب...
بعدش هم همه ی وبلاگ هام حذف میکنم...
وحید ازم خواست وب هام نگه دارم...
اما من دیگه وب هام لازم ندارم...
چرا اون بدون اجازه ی من وبش حذف کرد... اما من باید به حرفش گوش کنم؟؟؟؟
نمیدونم وحید اصلا میاد به وبم سر بزنه یا نه...
کسی که جدایی واسش راحت هست... مطمئنم به وب هامم سر نمیزنه...
چند روز پیش که از هم جدا شدیم همون روز که واسش کادو گرفته بودم سر یه موضوع بحثمون شد و منم آدرس این وب دادمش...
من قسم خوردم که دیگه بهش نه اس بدم نه ... چون وحید اینجور میخواد...
اینجا مینویسم تا اگر وحید آمد تو وبم بخونتش...
--------------------------------------------------------------------
وحید نمیتونم حرفات باور بکنم...
تو میگی بخاطر اینکه نمیدونی میتونی خوشبختم بکنی یا نه... داری میری!!!!!!!!!!!!!!
دروغه...
من اونشب حدس میزدم میخوای بهانه پیدا بکنی تا جدا بشیم...
واسه همین گفتم تمامش بکنیم ببینم چی میگی....
چند بار امتحانت کردم...
بای دادم... تو هم بای دادی... چقدر جدایی برات راحت هست وحید...
گفتی دیگه اس نده...منم گفتمت دیگه بهم اس نده...
منتظر بودم تا التماسم بکنی برگردم...
منتظر بودم ازم معذرت خواهی بکنی...اما تو...
وحید نمیتونم ببخشمت...
تو جدایی واست راحت هست... عین خیالتم نیست...
چون درمورد من به هیچکس حرفی نزدی...
اما من چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من احمق رفتم به مامانم گفتم...
رفتم و بهش حرفایی زدم که راضی بشه ما با هم باشیم...
آبروم پیش مامان رفت...
گفتم اشکال نداره...
بخاطر وحید هر کاری میکنم...
تمام تلاشم کردم واسه بدست آوردنت... اما تو....
وقتی مامان میبینم روم نمیشه نگاش بکنم...
چرا وحید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو که مطمئن نبودی میتونی خوشبختم بکنی یا نه....
چرا بهم میگفتی نفسم... مگه آدم بدون نفسش زنده میمونه؟؟؟؟؟؟
چرا میگفتی همسرم...
چرا میگفتی بدون تو میمیرم...
چرا امیدوارم کردی ....
چرا گذاشتی درموردت به مامان بگم...
چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا وحید؟؟؟؟؟
قسم میخورم عشقت دروغ بوده...
همه ی حرفات دروغه وحید...
من دیر شناختمت...
برو به خوشبختیت برس...
خیلی وقت هست من واست مردم...
اونشب بهم گفتی بیا چت...
فکر کردم میخوای باهام حرف بزنی....
فکر کردم میخوای شادم بکنی...
با شوق و ذوق اومدم چت...
تا اومدم تو چت بهم میگی دوست ندارم بهم گیر بدی...
میگی اخلاقم جوری هست که همه ی چیزام به زنم نمیگم... فقط چیزای مهم میگم...
وحید شاید یه چی از نظر تو مهم نباشه اما از نظر من مهم باشه...
من مگه چی بهت گفتم؟؟؟؟؟
اوندفعه وب ساخته بودی....
خودت بهم گفتی وب ساختم...اصلا مگه من خبر داشتم؟؟؟؟؟؟
خودت کنجکاوم کردی....اگر نمیخواستی من بدونم پس چرا اصلا بهم گفتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط میخواستی زجرم بدی؟؟؟؟؟
بعدم رفتی همه ی مطالب داخل وب پاک کردی و آدرسش دادیم... این کارت درست بود وحید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به نظر خودت تو عاشقی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کدوم عاشق حاضر هست عشقش برنجونه؟؟؟؟
نه وحید... تو عاشق نبودی... تو فقط بهم نیاز داشتی...
با وجود اینکه با این کارت نابودم کردی بخشیدمت و به روت نیاوردم...
اما تو حرفایی که تو دعوا و عصبانیت بهت زدم همش بهم یادآوری میکنی...
اوندفعه هم که گفتی بهت گیر دادم...حق داشتم...
من با هزار بدبختی مامان راضی کردم بیای شیراز ببینیم...
بعد بهت گفتم...فکر کردم الان ذوق میکنی و همین فرداش میای ببینیم...
اما تو گفتی فعلا نمیتونم...هرچی گفتم چرا نگفتی چرا تا اینکه اعصابم خورد کردی و بعد گفتی...
این حق من بود بدونم چرا نمیای...
گفتی بچه ی داداشت موهات خراب کرده...این میتونستی از اول بگی...
میتونستی کلاه بپوشی و بیای ببینیم...
اما تو نمیخواستی بیای...
بعدم میگی من هوس باز نیستم که واسه دیدنت عجله کنم...
یعنی هر عاشقی که واسه دیدن عشقش لحظه شماری بکنه هوس باز هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه وحید... تو معنی عشق نفهمیدی....
اونروز بهت گفتم وحید بهم بگو چی میخوای بخری...چون میدونستم مامانم سختگیر هست و امکان داره کادوت پس بده...
بد بود نگرانت بودم که جلو من و مامان و پسر داییم نخوره تو ذوقت؟؟؟؟؟
بهت گفتم چی بزرگ و گران نخر...
بد بود نگران بودم و دوست نمیداشتم پولات خرج بشه؟؟؟؟؟
تو مگه میدونی مامانم چی اجازه میده چی نه؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتی کتاب... اما موضوع کتاب هم واسه مامانم خیلی مهم بود....
گفتی عروسک... بازم واسه مامانم مهم بود چه عروسکی هست...
مهم نیست...
برو وحید...
من دیگه مزاحمت نمیشم...
خطمم میدم به دوستم یا آفش میکنم...
که دیگه هیچوقت مزاحمت نشم...
فکر کن سمانه مرده...
هرچند بود و نبودم برات فرقی نداره...
دروغ بود كه ميگفتي تو نباشي ميميرم...
وحید بدون بعد از تو هركاري كردم هر گناهي كه كردم گردن توئه...
يادت باشه منو تنها گذاشتي...
بودن و نبودنم برات فرقي نداره...
يه چيزي رو فراموش نكن:منو تنها گذاشتي...
میدونم که بهم میگی مظلوم بازی در نیار...
مثل همیشه که تا حرفی میزدم میگفتی مظلوم بازی در میاری...
خودت میکنی فرشته و من میکنی شیطون...
تو هر جور راحتی فکر بکن...فکر کن من مظلوم بازی در میارم...
اینا حرفای دلم بود و زدم...
بازم حرف دارم اما نه حوصله ی گفتنش دارم و نه وقتش...
بهم میگی من حوصله ی این کارهارو نداشتم تو هی بهم اس دادی و عاشقم کردی...
این درست هست وحید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه من سبک بودم یا کمبود محبت داشتم که بهت التماس بکنم عاشقم بشی؟؟؟؟؟
تو خودت اس دادی که بهت چی یاد بدم... من از کجا میدونستم تو بی جنبه هستی و عاشق میشی؟؟؟؟
بعدم که بهت گفتم میترسم عاشقت بشم... میخواستم برم و دیگه اس ندیم...
اما تو نذاشتی برم...
گفتی بهم علاقه داری...
یادت رفته وحید؟؟؟؟؟؟
اگر من عاشقت کردم عذر میخوام...غلط کردم... گوه خوردم...
خوبه؟؟؟؟؟ یا بازم بگم؟؟؟؟؟
خوشبخت بشی...
بای...